پارت پنجاه و دوم :

فکرش آشفته و ذهنش بر هم ریخته بود. نگاهش خیره به درِ میله‌ای و مشکی در انتهای راهِ سنگفرشی بود و فکر کرد... حال که عمارت از حضورِ رامین و محبوبه خالی بود و لاله و نوا هم خواب به سر می‌بردند، بهترین موقعیت نبود برای از جا برخاستن و تمام کردنِ فراری که رامین با گرفتنِ دستِ حافظ از دستش ناتمام گذاشت؟ خلقِ سینه‌اش خفه، در سرش فقط واژه‌ی فرار جولان می‌داد. همین شد که در آخر هم با جمع و جور کردÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حافظ در رمان بالانس حافظ
تصویر شخصیت نوا در رمان بالانس نوا
تصویر شخصیت لاله در رمان بالانس لاله
تصویر شخصیت رامین در رمان بالانس رامین
تصویر شخصیت برزین در رمان بالانس برزین
تصویر شخصیت ترنج در رمان بالانس ترنج
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    ترنج بیچاره چه استرسی رو تحمل کرده..

    ۶ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    که تهشم به اون پایان رسیده...

    ۶ روز پیش
  • مهدیه

    0

    من واقعا به بالانس معتادم، یعنی رفت تا هفته دیگه؟😭

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    چشم به هم بزنی می‌گذره😭😂✨

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    بالانس قشنگم.. تو لایق میلیونی شدنی✨ واقعا کجا میشه دوباره همچین ایده و قلمی پیدا کرد؟ شاید رمان بعدی خود خانم ابدالی باشه✨🤝🏻

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقِ منی تو، خودت می‌دونی😭✨

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    عوضی و ببین آخه! آدم اجیر کرده بیفتن دنبالش، کنجکاو بودم بدونم دستور داده اگه مقاومت کرد واقعا بزننش یا نه، اون چاقو فقط تهدید بود یا..؟ وای خیلی بد بود، اون اضطراب ترنج و خیلی شدید حس میکردم

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اصلا بعید نبود ازش.

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    واقعا دلم میخواد از جسارت ترنج حالا هرچند بدتر اینو تشنه میکنه لذت ببرم ولی رامین همش برنده ست، پس: 🧘🏻

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نغس عمیق هم جوابه😔😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    پیشنهاد با وجود شوهر ترنج هرچند چلغوز ولی بهرحال اسمش هنوز هست، بعد از یکسال از مرگ زن خود رامین، چرا ترنج زنگ نمیزنه از تیمارستان بیان این دیوونه رو ببرن؟ خودشم نجات پیدا میکنه🌝🍃

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    رامین از اون دسته آدم‌هاییه که دیدی خودشون دیوونه‌ات می‌کنن بعد که تو قاطی می‌کنی میزنن به اون در با آرامش میگن دیدی گفتم تو دیوونه‌ای؟ این دقیقا همینجوریه😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    مگه میشه یه آدم انقد چندش؟ همینکه سروکلش پیدا میشه یه حالت تهوعی میگیرم که فقط داد میزدم یکی پاکت برسونه، هربار میبینمش مودم رو به شاهین بادافره: حس و حالم خوش نیستت، همه چی داغونهه، یکی باید باشهه، تو رو برگردونهه😭😂

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    واااای غش کردم یعنی😂😂😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    من آرومم🧘🏻 ♀️ من واقعا آرومم🧘🏻 ♀️ فقط دیگه نمیتونم رامینو تحمل کنم، اصلا اسمش که تو پارت میاد باور کن از شدت تنفر نفسم میگیره داره زیادی رو اعصابم میره وقتشه با یه خداحافظی خوشحالمون کنه چون واقعا دیگه نمیدونم چطور میتونم تحملش کنم، کابوسه کابوس

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقم هنوز برای رسیدن به این درجه خیلی زوده😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    وقتی به این فکر میکنم ترنج میتونه همین الان کلک رامین و بکنه و خودشو خلاص کنه ولی این کارو نمیکنه واقعا نیاز به تراپی پیدا میکنم، هزاربار گفتم این آدم مگه حرف میفهمه؟ مگه بهش بگی حقیر میشی بهش برمیخوره؟ دیگه باید چیکار کنه ترنج تا بفهمی آدم نیست و بزمجس؟ ینی به هر شیوه ای داره بهت اثبات میکنه دیگه

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دیگه ترنج قصدِ آدمکُشی نداره😂💔

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    که محبوبه چشمشم میدزده! آخه چقدم شرمندگی سرش میشه! میمردی بگی وقتی رسیدی رفته بود؟ وای حالم ازش بهم میخوره، این دیگه چه کوفتیه، خاتون بادافره ازین قابل تحملتر بود، بعد محبوبه؟ کجاش محبوبه؟ اینو باید اسمشو میذاشتی منفورهه😒😂

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یعنی اگه لو نمی‌دادا... با یه دیس ایز دی اِند همه چی تموم بود😂🍃

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    یه چیزی که از ترنج به حافظ ارث رسیده بنظرم، جسارت بدون فکره؛ مادر و پسر جفتشون جسورن ولی بدون فکر جسورن، برای همین حرصم میدن چون توی اتفاقاتی که براشون میفته بیست تا سی درصد خودشون با بی فکریشون مقصرن، همینکه ترنج جای پناهگاه اومد عمارت آدمی که سرسوزنی نمیشناخت، بدون فکر دلسوزیاشو جار زد، الانم فرار

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    از اونور حافظ کاملا جسور رفت سراغ انتقام و جای طرح چید ولی بدون فکر حتی به نوا.. نوایی که نزدیکترینش بود هم چیزی نگفت، بدون فکر رفت سراغ کسی که هیچ ربطی به ماجرا نداشت و کشتش بچشم یتیم کرد، این بی فکریا ترکیبشون با جسارت همینقدر خودشونو نابود کرده و میکنه

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    درمورد حافظ خیلی درسته، موافقم. چون واقعا بدون فکر و از روی خشم عمل کرد و پلن چید؛ جوریکه حتی خودشم نشناخت که بدونه برای همچین نقشه و انتقامی ساخته نشده.

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    موافقم، درسته؛ ولی البته در رابطه با ترنج باید سادگیشم در نظر بگیریم. ترنج آشنایی با پناهگاه و جای دیگه نداشت و از طرفی ساده فکر می‌کرد که خب وقتی برای رامین با این شرایط کار کنه می‌تونه یه پولی جمع کنه و بعد یه مدت بره.

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    زن تو که میدونی هرچقدر بدتر تا کنی بیشتر میخوادت لازمه هربار گند بزنی بهش تا بیشتر بیاد دنبالت؟ ترنج این دو سه پارت اخیر زیادی داره حرصم میده، عه عه عه.. اصن سر صبح چه کوچه خلوتی؟ آدم یکی تعقیبش میکنه میره کوچه خلوت؟ من الان باید به تو هم فحش بدم ترنج؟😒😂

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نه ببین راه و هی پیچوند و کج کرد تا طرف گمش کنه، دیگه همینجوری که هی پیچید ختم شد به کوچه خلوتیِ نزدیک مدرسه که به هر جهت باید ازش رد می‌شد تا برسه بهش؛ وگرنه وقتی می‌دونه یکی داره تعقیبش می‌کنه عمداً رفتن یه جای خلوت حماقته😂

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    ترنج واقعا اشتباه کرد، زیاد طول نمیکشید تا محبوبه برگرده و از اونجاییکه رامین و خبر کرده تا اونم آدمارو روشن کنه بیفتن دنبال ترنج، بنظرم میتونست بره نباید میموند، هم محبوبه زود برمیگشت هم میتونست نوا رو برگردونه اتاقش حتی با یه لقمه ولی موندن اونم با وضعیتی که رامین ساخته براش، اشتباه بزرگی بود

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    میشه گفت اشتباه بود، ولی خب نمی‌تونست تنها بذارتش، با شخصیتی که ترنج داره. البته که محبتش هم از یه جا به بعد برای خودش گرون تموم میشه.

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    چرا نمیشه تو کامنتا استیکر فرستاد؟ چون خودت میدونی مودم کدوم استیکره و هیچ ایموجی نمیتونه جاش و بگیره

    ۱ هفته پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقم وقت تمرین دوباره آرامش فوری در ده دقیقه‌ست😂

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️